سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بسم الله -

بسم رب الحسین

اول

علی به امام گفت که‌ « پدر جان عطش دارد مرا، می کشد.» اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا؟ ماجرا، ماجرای وصال و دیدار بود. ما جرا، ماجرای این فاصله مقدر بود. ماجرای این زمان لَخت، این ساعات سنگین، این لحظه های کند.

روح او به خدا پیوند خورده بود، با خدا درهم آمیخته بود، در خدا ممزوج شده بود. روح او با خدا یکی شده بود و جسم این فاصله را بر نمی تافت. جسم این کثرت را تاب نمی آورد. اما مشکل او این پیوند نبود. پیوند دیگری از این سمت بود. پیوندی که باز غیر خدایی نبود. عین خدایی بود. اما کار را برای کندن و رفتن، مشکل می کرد.

علی در میدان می جنگید، اما چشم به پدر داشت. با شمشیر نه، که با برق نگاه پدر بازی می کرد. اصلا او زخم چه می فهمید چیست. نیزه چه بود در مقابل آن مژگانی که که فرا می رفت و فرود    می آمد. میدان چه بوددر مقابل آن مردمکی که با منظومه عرش حرکت می کرد.

از آن سو هم ماجرا چنین بود. و این همان رابطه ای است که هیچ کس نمی تواند بفهمد.«به کمانم امام دل از علی نکنده بود.»

اگر علی این همه وقت در میدان چرخید و جنگید و زخم خورد و نیفتاد، اگر علی این همه جان را گرفت و جان نداد، اگر علی آن همه را کشت و کشته نشد، اگر از علی به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند، همه از سر پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.

پدر نه، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد؟! قلب کسی در دست امام زمانش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نمی شود. واین بود که نمی شد. و... حالا این دو می خواستند از هم دل بکنند.

امام برای التیام خاطر علی جمله ای گفت. جمله ای که علی را به این دل کندن تحمل ببخشد:

- پسرم! عزیزم! نورچشمم! سرچشمه رسول الله در چند قدمی است. چشم بپوش از این چشمه!

این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می داد؟ کدام کلام بود که بتواند حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟ یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟

باز هم خود او و باز هم کلام خود او:

- بزودی من نیز به شما می پیوندم.

آبی بر آتش! انگار هردو قدری آرام گرفتند. اما یک چیز مانده بود که اگر محقق نمی شد، کار به انجام نمی رسید. شهادت سامان نمی گرفت. و آن بوسه وداع بود. هردو عطشناک این بوسه بودند و هیچ کدام از حیا پا پیش نمی نهادند.

نیاز و انتظار. انتظار و نیاز. لرزش لب ها و گونه ها. تلفیق نگاه ها و تار شدن چشم ها. و... عاقبت پدر بود که دست گشود؛ صورت پیش آورد و لب های علی را در میان لب های خود گرفت.

زمان انگار ایستاده بود و بر زمین انگار آرامش و رخوت سایه انداخته بود . هیچ صدایی نمی آمد و هیچ نسیمی نمی وزید. انگار هیچ تحرکی در آفرینش صورت نمی گرفت.

دوم

« امام حسن مجتبی (علیه آلاف التحیة والثناء) در برابر یک اصل بزرگتر که اصل اسلام بود مجبور شد این تحمیل را به جان بپذیرد. حکومت را از امام حسن گرفتند. وقتی حکومت از مرکز دینی خودش خارج شد و در اختیار دنیاطلبان و دنیاداران گذاشته شد، بدیهی است که بعد هم حادثه کربلا پیش می آید. من به شما عرض می کنم امروز دشمن قادر نیست؛ امروز امریکا و بزرگتر از امریکا به برکت ملت بیداری مثل ایران؛ به برکت افکار برانگیخته ای مثل افکار ملت ایران، به برکت انقلاب بزرگی مثل انقلاب اسلامی ایران؛ نه امریکا و بزرگ تر ازامریکا؛- اگر در قدرت های مادی باشد- قادر نیست برای دنیای اسلام امروز حادثه ای مثل حادثه صلح امام حسن مجتبی(ع) را تحمیل کنند. اینجا اگر دشمن خیلی فشار بیاورد حادثه کربلا اتفاق خواهد افتاد.»

مقام معظم رهبری؛ حضرت آیة الله خامنه ای

1/2/79

سوم

جوان میدان کربلا علی اکبر است. گفته اند امروز کربلای دیگری به پاست؛ که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا». اینجا گوشه ای به امید آهی یا شاید هم نگاهی؛ اینجا آقاجان قرار است علی اکبر هایت گرد هم آیند تا شاید با این بعد و البته با آن قرب برسانند به حضورت که آقاجان: العطش ... .



 
نویسنده: کادح |  دوشنبه 86 آبان 21  ساعت 9:7 صبح